X
تبلیغات
class
زن خوب

يك زن از نتايج زحمت هاي خود در تنظيم خانه كه دنياي كوچك كاملي است بايد به همان ميزان مغرور و مفتخر باشد كه يك رجل دولتي برجسته اي كه توانسته مملكتي را نظم و ترتيب بخشيده و سازمان دهد.((آندره موروا)) خطاي اين گفته را گزارش دهيد

[ شنبه چهاردهم دی 1392 ] [ 0:0 ] [ sorouri ]

[ ]

تنبیه

[ جمعه سیزدهم دی 1392 ] [ 23:44 ] [ sorouri ]

[ ]

اصالت

[ جمعه سیزدهم دی 1392 ] [ 23:37 ] [ sorouri ]

[ ]

یلدا
میز شب یلدا در جشن ایرانیان هلند، دسامبر ۲۰۱۱

شب یَلدا یا شب چلّه یکی از جشن‌های کهن ایرانی است.[۱] در این جشن، طی شدن بلندترین شب سال در نیم‌کرهٔ شمالی گرامی داشته می‌شود. این شب به زمان بین غروب آفتاب از ۳۰ آذر (آخرین روز پاییز) تا طلوع آفتاب در اول ماه دی (نخستین روز زمستان) گفته‌می‌شود. ایرانیان و بسیاری از دیگر اقوام شب یلدا را جشن می‌گیرند. این شب در نیم‌کره شمالی با انقلاب زمستانی مصادف است و به همین دلیل از آن زمان به بعد طول روز بیش‌تر و طول شب کوتاه‌تر می‌شود.

[ شنبه سی ام آذر 1392 ] [ 17:29 ] [ sorouri ]

[ ]

هیچکس تنهانیست

هیچکس تنها نیست ، او در همه حال کنار ماست

« بی همتای اول »

[ شنبه بیست و سوم آذر 1392 ] [ 0:46 ] [ sorouri ]

[ ]

دروغگو

این روزا هرکی ازم می پرسه چطوری ؟

برای اینکه خوب باشم ناچارا دشمن خدا میشم


[ پنجشنبه شانزدهم آبان 1392 ] [ 18:1 ] [ sorouri ]

[ ]

امید
سوار تاکسی بین شهری شدم، مسیرم تهران و ... بود
اصلا با راننده درباره مقدار کرایه صحبتی نکردم از بابت پول هم نگران نبودم اما وسط های راه که بیابان بود ، دست کردم تو جیب راست شلوارم که کرایه راننده رو بدم ولی نبود...!
جیب چپ نبود...
جیب پیرهنم!
نبود که نبود...
گفتم حتما تو کیفمه!
اما خبری از پول نبود...
به راننده گفتم: اگر کسی را سوار کردی و بعد از طی یک مسیری به شما گفت که پول همراهم نیست، چسکار میکردی ؟!!
گفت: به قیافه اش نگاه می کنم !
گفتم : الان فرض کن من همان کسی باشم که این اتفاق برایش افتاده...!!!
یکدفعه کمی از سرعتش کم کرد و نگاهی از آینه به من انداخت و گفت :  به قیافه ات نمیاد که آدم بدی باشی می رسونمت...
***
خداجونم!
 من مسیر زندگی ام را با تو طی کردم به خیال اینکه توشه ای دارم اما الان هرچه دست کردم و نگاه کردم به جیب هایم دیدم هیچی ندارم ، خالیه خالی...
فقط یک آه و افسوس که مفت مفت عمرم از دستم رفت...
ما رو می رسونی؟؟؟
یا همین جا وسط این بیابان سردرگمی پیاده مان میکنی؟؟؟!

سخن روز : آموخته‌ام که هیچ‌گاه نجابت و تواضع دیگران را به حساب حماقت‌شان نگذارم ...

[ یکشنبه دوازدهم آبان 1392 ] [ 20:21 ] [ sorouri ]

[ ]

جواندل

[ پنجشنبه نهم آبان 1392 ] [ 23:13 ] [ sorouri ]

[ ]

حکایت
نویسنده : سعید حیدری - زمان : ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز : ۱۳٩٠/۳/٢
 
  روزی سقراط ، حکیم معروف یونانی، مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثراست. علت ناراحتیش را پرسید ،پاسخ داد:"در راه که می آمدم یکی از  آشنایان را دیدم.سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذ شت  و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم."
 
سقراط گفت:"چرا رنجیدی؟" مرد با تعجب گفت :"خب معلوم است، چنین رفتاری   ناراحت کننده است."
 
سقراط پرسید:"اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد وبیماری به خود می پیچد، آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟"
 
مرد گفت:"مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم.آدم که از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود."
سقراط پرسید:"به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟"
مرد جواب داد:"احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم."
 
سقراط گفت:"همه ی این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی،آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود؟ و آیا کسی که رفتارش نادرست است،روانش بیمار نیست؟ اگر کسی فکر و روانش سالم باشد،هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟ بیماری فکر و روان نامش "غفلت" است و باید به جای دلخوری و رنجش ،نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است،دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند.
 
پس از دست هیچکس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسی بدی می کند، در آن لحظه بیمار است.


[ شنبه بیست و هفتم مهر 1392 ] [ 23:32 ] [ sorouri ]

[ ]

حکایت

ميگويند حدود ٧٠٠ سال پيش، در اصفهان مسجدي ميساختند.

روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرين خرده کاري ها را انجام ميدادند.

پيرزني از آنجا رد ميشد وقتي مسجد را ديد به يکي از کارگران گفت: فکر کنم يکي از مناره ها کمي کجه!

کارگرها خنديدند. اما معمار که اين حرف را شنيد، سريع گفت : چوب بياوريد ! کارگر بياوريد ! چوب را به مناره تکيه بدهيد. فشار بدهيد. فششششششااااررر...!!!

و مدام از پيرزن ميپرسيد: مادر، درست شد؟!!

مدتي طول کشيد تا پيرزن گفت : بله ! درست شد !!! تشکر کرد و دعايي کرد و رفت...

کارگرها حکمت اين کار بیهوده و فشار دادن مناره را پرسيدند ؟!

معمار گفت : اگر اين پيرزن، راجع به کج بودن اين مناره با ديگران صحبت ميکرد و شايعه پا ميگرفت، اين مناره تا ابد کج ميماند و ديگر نميتوانستيم اثرات منفي اين شايعه را پاک کنيم...

اين است که من گفتم در همين ابتدا جلوي آن را بگيرم !

 

[ شنبه بیست و هفتم مهر 1392 ] [ 23:19 ] [ sorouri ]

[ ]



مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه