X
تبلیغات
سفیدبرفی

سفیدبرفی

خانوم کوچولو

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 18:35  توسط مریم  | 

بای

سلام بچه ها این روزها درگیر کار دانشگاهم بنا به دلایلی این وب با این ادرس تعطیل میشه و ادرس وب جدید به صورت خصوصی واسه دوستام اعلام میشه

حال کردین واسه ادبیاتم  مرسی از میلاد...فرهاد...زهرا.... سیما..رضاو........

منتظر ادرس جدیدم باشین دوستان خوبم 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 13:55  توسط مریم  | 

عشق

عشق هرجا رو كند آنجا خوش است
گر به دريا افكند دريا خوش است
گر بسوزاند در آتش دلكش است

اي خوشا آن دل كه در اين آتش است

تا بيني عشق را آيينه وار

آتشي از جان خاموشت برآر

هر چه مي خواهي به دنيا نگر

دشمني از خود نداري سخت تر

عشق پيروزت كند بر خويشتن

عشق آتش مي زند در ما و من

عشق را درياب و خود را واگذار

تا بيابي جان نو خورشيدوار

عشق هستي زا و روح افزا بود

هر چه فرمان مي دهد زيبا بود

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 19:53  توسط مریم  | 

ایاتکرارتاریخ ممکن است؟

داستان زیر روبخونیم باهم چون پنداموزه یه کم

نویسنده اش....محسن سپهرنیا

راستی دوستهای گلم وقتی میاین یادگاری واسه من میذارین  امیر و پویا و...

ادرس وب خودتون رو درست تایپ کنید که من شرمنده شما نشم

بریم سر حکایتمون...موافقین؟اول این گل تقدیم شما...

 

مردی مقابل پور سینا ایستاد و گفت : ای خردمند ، به من بگو آیا من هم همانند پدرم در تهی دستی و فقر می میرم ؟ پورسینا تبسمی کرد و گفت : اگر خودت نخواهی ، خیر به آن روی نمی شوی . مرد گفت گویند هر بار ما آینه پدران خویشیم و بر آن راه خواهیم بود .
پور سینا گفت پدر من دارای مال و ثروت فراوان بود اما کسی جز مردم شهرمان او را نمی شناخت . حال من ثروت ندارم اما شهرت بسیار دارم . هر یک مسیر جدا را طی کرده ایم . چرا فکر می کنی همواره باید راه رفته را باز طی کنیم .
مرد نفسی راحت کشید و گفت : همسایه ام چنین گفت .  اگر مرا دلداری نمی دادید قالب تهی می کردم .

پورسینا خندید و در حالی که از او دور می شد گفت احتمالا ترس را از پدر به ارث برده ایی و مرد با خنده می گفت آری آری…
متفکر یگانه کشورمان ارد بزرگ می گوید : گیتی همواره در حال زایش است و پویشی آرام در همه گونه های آن در حال پیدایش است .
این سخن اندیشمند کشورمان نشان می دهد تکرار تاریخ ممکن نیست . حتی در رویدادهای مشابه ، باز هم کمال و افق بلندتری را می شود دید .

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 19:33  توسط مریم  | 

خرده داستان

این داستان رو خوندم جالب بود اینجا اوردم شما هم بخونین با اسم نویسندش

 

چشم ها

 

پیرزن،نزديك مرد که رسید،ایستاد.سلام کرد.

از داخل سبد شاخه گلی برداشت. به طرف او گرفت.

مرد چند سکه به او داد.  لبخند زنان گل را گرفت و بو کرد.

پیرزن کمی خم شد و آهسته گفت:چقدر عشق به شما می آد.

و رفت.

چند دقیقه بعد همسر مرد آمد و كنار اونشست.

مرد،گل را جلو روی اوگرفت:تو زیباترین چشمای دنیارو داری،عزیزم.

زن زیر و بر گل رانگاه کرد.بویید.دستان مرد را محکم در دست گرفت.

مرد نفس راحتی کشید.

 خیلی دلم می خواست وقتی دارم باهات حرف می زنم،تو چشمام نگاه کنی.

مرد،دست دور کمر زن حلقه کرد.او را به طرف خود کشید.

خیلی دلم می خواست از تو چشمام بفهمی چی می خوام.

مرد شروع کرد به بوسیدن موهای زن.

زن موهایش را کنار زد.مرد گردن او را بوسید.

زن آه کشید.

مرد سرک کشید:چیزی شده؟

زن بازویش را خواراند:نه.کارت رو بکن.

می خواستم یه چیزی رو اعتراف کنم.

زن، قلم را توی رنگ آبی زد و روی بوم حرکت داد:بگو.می شنوم.

راستشو بخوای تو چشمای خیلی قشنگی داری.

زن ،نیش خند زد.

مرد بدون این که سر بالا بیاورد ادامه داد:چشمای درشت طوسی رنگ.

و به نقطه ایی در دور دست خیره شد:این چشم ها هر کسی رو به طرف خودش می کشونه.

مگه نه؟

منظورت چيه؟!

منظور بدی نداشتم.فقط بدون که من ام چشمات رو خیلی دوست دارم.خیلی...

زن قلم را کنار بوم گذاشت. دست پاک کرد و از جیب شلوار چند اسکناس در آورد

 و به او داد:کافیه؟

پشت بوم نشست.

رو به مرد کرد که  پول می شمرد:حالا قشنگ تر شدم.نه؟!

مرد پول را در جیب گذاشت و بدون اینکه چیزی بگوید از اتاق بیرون رفت.

زن،قلم مو را برداشت.آن را آغشته به همه ی رنگ ها کرد و

مشغول  رنگ آمیزی بوم شد:عوضی...

 

 

خواهش مي كنم واسه يه بارم كه شده تو چشمام نگاه كن،بي انصاف.

مرد، سر پايين انداخته بود.

زن، بغضش تركيد:شد ۷ سال.

مرد بغض فرو داد:تقصير خودته.

فقط يه لحظه نگاه كن.

اون بار ام همه چيز تو يه لحظه اتفاق افتاد.

ولي اين دفعه فرق مي كنه.

خوب تو يه لحظه قراره چي رو ببينم؟

تو نگاه كن.

نه فايده نداره.

خواهش مي كنم.

باشه، ولي فقط يه لحظه.

زن،ايستاد.خودش را مرتب كرد.

مرد سر بالا آورد:تو؟!

زن،اشك از گوشه ي چشمش جاري شد.سر تكان داد:منو بخشيدي؟

مرد سر پايين انداخت.

زن،دست زير چانه ي او گذاشت.آن را بالا آورد:نه.ديگه نه.

مرد مستقیم در چشمان زن نگاه کرد:دیر شده.دیر

زن، سر پایین انداخت.

تو چشماي من چي بود كه تو رو عاشق خودش كرد؟

مرد كمي از قهوه را نوشيد.به برجستگي سينه ي زن نگاه كرد.

و به گردن بند الماسي كه به دور گردنش بود.

پشت به صندلي زد و گفت:عشق.

زن دست او را در دست گرفت:تو يه مرد كاملي.

مرد دست او را بوسيد.آن را به گونه ماليد و در همان حال به زني كه روبرويش اشسته بود،

چشمك زد.! 

 

 

 

نويسنده:سهيل ميرزايي

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 11:5  توسط مریم  | 

شهیار

شعر خوانی آغاز :

نخواب ای حسرت سفره گل گندم

نباش تو دالونای قصه سردرگم

نخواب رو بالش پرهای پروانه

که فریاد تو رو کم دارن این مردم! *


لالا لالا دیگه بسه گل لاله

بهار سرخ امسال مثل هرساله

هنوزم تیر و ترکش قلبو میشناسه

هنوزم شب زیر سرب و چکمه می ناله

نخواب آروم گل بی خار و بی کینه

نمی بینی نشسته گوله تو سینه ؟

آخه بارون که نیست ... رگبار باروته !

سزای عاشقای " کرد " ما اینه؟

نترس از گوله ی دشمن گل لادن

که " عزالدین " و داره سرزمین من !

اجاق گرم سرمای شب سنگر

دلیل تا سپیده رفتن و رفتن

نخواب آروم گل بادوم ناباور

گل دلنازک خسته، گل پر پر

نگو باد ولایت پر پرت کرده

دلاور قد کشیدن رو بگیر از سر

دوباره قد بکش تا اوج فواره

نگو این ابر بی بارون نمی ذاره

مث " کرد " دلاور نشکن از دشمن

ببین سر می شکنه تا وقتی سر داره

نذاشتن هم صدایی رو بلد باشیم

نذاشتن حتی با همدیگه بد باشیم

کتابای سفیدو دوره می کردیم

که فکر شبکلاهی از نمد باشیم

نگو رفت تا هزار آفتاب هزار مهتاب !

نگو کو تا دوباره بپریم از خواب !

بخون با من نترس از گوله ی دشمن

بیا بیرون بیا بیرون از این مرداب

نگو تقوای ما تسلیم و ایثاره

نگو تقدیر ما صد تا گره داره

به پیغام کلاغای سیاه شک کن

که شب جز تیرگی چیزی نمیاره

نخواب وقتی که هم بغضت به زنجیره

نخواب وقتی که خون از شب سرازیره

بخون وقتی که خوندن معصیت داره

بخون با من بیا تا من نگو دیره !

سکوت شیشه های شب غمی داره

ولی " کرد " تو مشت محکمی داره !!

عزیز جمعه های سرخ آزادی

کلاغ پر بازی با تو عالمی داره ...

 

                              

 

 



+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 12:23  توسط مریم  | 

شهیار قنبری

یکی از شاعرهایی که خیلی  برام محترمه و دوستش دارم شهیارقنبری هست
 
 
 
 
زندگی نامه شهیار قنبری از زبان خودش

با سبزترین آبی ترین درودها...
در تهران به دنیا آمدم. هزار سال زیسته ام اما همچنان هفده ساله ام.
حرف که نه، زندگی ام شعر است و واژه بازی؛ از پانزده سالگی.
در دهه شصت میلادی به بریتانیای نه چندان کبیر می روم.
اوج ترانه ی بیدار را شهادت می دهم.

همه را می بینم ویاد می گیرم. سال۱۹۶۵است. نوجوانی من در موسیقی پاپ گره می خورد. سال۱۹۶۸. سال اعتراض به جنگ ویتنام. در تظاهرات بزرگ لندن شرکت می کنم.همه را می بینم. همه را می خوانم. همه را می شنوم. دیگر تردید ندارم که شاعر خواهم شد. ترانه خواهم نوشت. به ایران بر می گردم و درنشریه های هفتگی می نویسم. برای رادیو تهران، صبح های جمعه برنامه هایی به نام«آوای موسیقی» می سازم. در تلویزیون، گوینده و ترانه نویس برنامه«زنگوله ها» می شوم.
جایی برای کشف استعدادها. صداهای نو.
در هجده سالگی با «ستاره آی ستاره» و «دیگه اشکم واسه من ناز می کنه» به ردای ترانه می رسم.
ترانه، شناسنامه ی من می شود.
نوزده سالگی من،ترانه ی «قصه دو ماهی» است. سرآغاز ترانه نوین ایران زمین.
و از آن پس: اگه بمونی... قصه بره و گرگ... حرف... ننفس... هجرت... جمعه... مردتنها... هفته ی خاکستری... کودکانه... آوار... نجواها... بوی خوب گندم... نفرین نامه... همیشه غایب... نیاز... سقوط... وچند صد ترانه!
در بیست و پنج سالگی فیلم سینمایی «شام آخر» را با بازی «پرویز فنی زاده» می نویسم و کارگردانی می کنم. پیش از آن هم در فیلم«خانه خراب» کار نصرت کریمی بازی کردم.
پیش از هجرت هم فیلم موزیکالی به نام «پاییز، ایستگاه آخر» برای تلویزیون ساختم که هرگز پخش نشد.
در کنار سیمین بهبهانی، فریدون مشیری، ید الله رویایی، و عماد خراسانی؛ عضو شورای ترانه های روز رادیو ایران شدم.
پیش از ترک وطن، یک مجموعه شعر خوانی به نام «یک دهان آواز سرخ» منتشر کردم.
یک مجموعه شعر و ترانه هم به نام «پیشمرگانه» یا «اگر همه شاعر بودند» با صدای خودم در تهران ضبط کردم و در پاریس به بازار فرستادم.
در این سالها دو کتاب منتشر کردم:
- درخت بی زمین –دریا در من
و شش آلبوم دیگر با صدای خودم: قدغن – سفر نامه – برهنگی – صدای درخت – بی زمین – در مهرآباد
بیش از شش سال است که یک برنامه رادیویی به نام «قدغن ها» دارم.
سفری تا بلندای زیبایی آفرینان ایران و جهان.
بیش از همه ترانه نوشته ام؛ نمایش های رادیویی و تلویزیونی ساخته ام.
کاری به عنوان غزلنمایش روی صحنه برده ام. سیزده آگوست ۱۹۹۹ هم به عنوان شاعر-ترانه خوان ایرانی در جشنواره ی جاز «سن خوزه»San Jose Jazz Festival که از مهمترین جشنواره های موسیقی آمریکاست حضور یافتم و چند ترانه به زبانهای فارسی، انگلیسی و فرانسه خواندم که تجربه ی درخشانی ست و پنجره یی دیگر بر منظره های تماشایی تر.
و هنوز همچنان:
شعر خوردن. شعر نفس کشیدن. شعر بوییدن. شعر نوشیدن. شعر گریستن. شعر خندیدن و شعر خوابیدن، تنها کار من است.
شهیار قنبری
سال ۱۳۷۸- ۲۰۰۰
در آرامش اقیانوس ارام
دور از خانه

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 11:57  توسط مریم  | 

کتاب

یک روز می دهم به تو این شعر ناب را ................ تعریف می کنم برای تو آن خواب را

خوابی که تا به اوج می رسید می شکست........... تشبیه می کنند به خوابم حباب را

من یک کتاب شعر برای تو گفته ام ...................... تقدیم می کنم به تو روزی کتاب را

شرمنده ام که خیس می شود سطور کتاب ............. بی اختیار دیده روان کرده آب را

آب از سرم گذشت که بی آبرو شدم ................... اما چه خوب شد که زدودم نقاب را

ابراز می کنم به تو  من در کمال عقل ......... عشقی که برده همه عقل و حساب را !

من عاشقم ولی به تو شاید نگفته اند .............پرسش نکرده اند ، چه گویی جواب را ؟

شاید نگفته اند و نگفتن گناه بود ................................. بیند گناه کار عذاب عقا ب را

تصمیم تو نبود که عاشق کشی کنی ....................... تحمیل کرده اند به تو انتخاب را

تحمیل کرده اند که از خوب و خو ب تر .......... آن را که عاشق است چشانی عذاب را

بر گردنم دوباره چه تنگ است روزگار .........................پیچیده اند بر گردن مو طناب را

با تو اگر معاشقه با یک غزل کنم .......................... باطل کند معامله ی  پر شتاب را  

مجنون شوی و لیلی ات آنگاه ذاکر است .......روزی که می دهم به تو این شعر ناب را

                                                                                                        ذاکر

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 18:48  توسط مریم  | 

نسیم

با شوق و اشتیاق چکیدی بر گونه های سرخ جوانم

با شعر ناب عشق کشیدی راهی به برکه های نهانم

گفتی که آشنای نسیمی بی گفتگو تر از گل یاســی

بوئیدمت به چشمه ی ادراک دیدم چو آب چشمه روانم

بر خاک جای پای دلت بود دل دل کنان به راه کشید م

جاری شدم به سوی نگاهت تا در حصار جسم نمانـم

پیدا نبود سرخی پرواز زیرا که خانه پر ز قفس بـــــــــود

آواز سرد شانه به سر ها می برد تا کجا کــه ندانــــــم

از اوج چون زلاله چکیدی با دانه های بکــــــــــر نجابت

من با تو با نگاه تو دیدم در اوج قلــــــــــــــه های زمانم

ای عشق بر تمامی جانم جای عبور سرخ تو پیداست

با نکته ای دوباره نمایان خود را که بی تـــــو سر نتوانم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 13:35  توسط مریم  | 

ساقی

براي تا تو رسيدن، شهاب كم دارم

براي لمس نگاهت، سراب كم دارم

براي از تو گفتن، واژه ها نايابند

صداي حبس شده، شعر ناب كم دارم

تنم سوخته از سوز نگاه مهربانت

براي آه لبت، جواب كم دارم

بيا ساقي و جان تازه ام ده

براي مستي ام جام شراب كم دارم

در اين سرما چه تنها مانده اين تن

هواي داغ پراز آفتاب كم دارم

بمان و حرفي از رفتن نزن با من

ميان ماندن و رفتن انتخاب كم دارم

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 12:21  توسط مریم  |