سلام این ادرس وب جدیدمه
خانوم کوچولو
سلام این ادرس وب جدیدمه
حال کردین واسه ادبیاتم مرسی از میلاد...فرهاد...زهرا.... سیما..رضاو........
منتظر ادرس جدیدم باشین دوستان خوبم
اي خوشا آن دل كه در اين آتش است
تا بيني عشق را آيينه وار
آتشي از جان خاموشت برآر
هر چه مي خواهي به دنيا نگر
دشمني از خود نداري سخت تر
عشق پيروزت كند بر خويشتن
عشق آتش مي زند در ما و من
عشق را درياب و خود را واگذار
تا بيابي جان نو خورشيدوار
عشق هستي زا و روح افزا بود
هر چه فرمان مي دهد زيبا بود

نویسنده اش....محسن سپهرنیا![]()
راستی دوستهای گلم وقتی میاین یادگاری واسه من میذارین امیر و پویا و...
ادرس وب خودتون رو درست تایپ کنید که من شرمنده شما نشم
بریم سر حکایتمون...موافقین؟
اول این گل تقدیم شما...
مردی مقابل پور سینا ایستاد و گفت : ای خردمند ، به من بگو آیا من هم همانند پدرم در تهی دستی و فقر می میرم ؟ پورسینا تبسمی کرد و گفت : اگر خودت نخواهی ، خیر به آن روی نمی شوی . مرد گفت گویند هر بار ما آینه پدران خویشیم و بر آن راه خواهیم بود .
پور سینا گفت پدر من دارای مال و ثروت فراوان بود اما کسی جز مردم شهرمان او را نمی شناخت . حال من ثروت ندارم اما شهرت بسیار دارم . هر یک مسیر جدا را طی کرده ایم . چرا فکر می کنی همواره باید راه رفته را باز طی کنیم .
مرد نفسی راحت کشید و گفت : همسایه ام چنین گفت . اگر مرا دلداری نمی دادید قالب تهی می کردم .
پورسینا خندید و در حالی که از او دور می شد گفت احتمالا ترس را از پدر به ارث برده ایی و مرد با خنده می گفت آری آری…
متفکر یگانه کشورمان ارد بزرگ می گوید : گیتی همواره در حال زایش است و پویشی آرام در همه گونه های آن در حال پیدایش است .
این سخن اندیشمند کشورمان نشان می دهد تکرار تاریخ ممکن نیست . حتی در رویدادهای مشابه ، باز هم کمال و افق بلندتری را می شود دید .
چشم ها
پیرزن،نزديك مرد که رسید،ایستاد.سلام کرد.
از داخل سبد شاخه گلی برداشت. به طرف او گرفت.
مرد چند سکه به او داد. لبخند زنان گل را گرفت و بو کرد.
پیرزن کمی خم شد و آهسته گفت:چقدر عشق به شما می آد.
و رفت.
چند دقیقه بعد همسر مرد آمد و كنار اونشست.
مرد،گل را جلو روی اوگرفت:تو زیباترین چشمای دنیارو داری،عزیزم.
زن زیر و بر گل رانگاه کرد.بویید.دستان مرد را محکم در دست گرفت.
مرد نفس راحتی کشید.
خیلی دلم می خواست وقتی دارم باهات حرف می زنم،تو چشمام نگاه کنی.
مرد،دست دور کمر زن حلقه کرد.او را به طرف خود کشید.
خیلی دلم می خواست از تو چشمام بفهمی چی می خوام.
مرد شروع کرد به بوسیدن موهای زن.
زن موهایش را کنار زد.مرد گردن او را بوسید.
زن آه کشید.
مرد سرک کشید:چیزی شده؟
زن بازویش را خواراند:نه.کارت رو بکن.
می خواستم یه چیزی رو اعتراف کنم.
زن، قلم را توی رنگ آبی زد و روی بوم حرکت داد:بگو.می شنوم.
راستشو بخوای تو چشمای خیلی قشنگی داری.
زن ،نیش خند زد.
مرد بدون این که سر بالا بیاورد ادامه داد:چشمای درشت طوسی رنگ.
و به نقطه ایی در دور دست خیره شد:این چشم ها هر کسی رو به طرف خودش می کشونه.
مگه نه؟
منظورت چيه؟!
منظور بدی نداشتم.فقط بدون که من ام چشمات رو خیلی دوست دارم.خیلی...
زن قلم را کنار بوم گذاشت. دست پاک کرد و از جیب شلوار چند اسکناس در آورد
و به او داد:کافیه؟
پشت بوم نشست.
رو به مرد کرد که پول می شمرد:حالا قشنگ تر شدم.نه؟!
مرد پول را در جیب گذاشت و بدون اینکه چیزی بگوید از اتاق بیرون رفت.
زن،قلم مو را برداشت.آن را آغشته به همه ی رنگ ها کرد و
مشغول رنگ آمیزی بوم شد:عوضی...
خواهش مي كنم واسه يه بارم كه شده تو چشمام نگاه كن،بي انصاف.
مرد، سر پايين انداخته بود.
زن، بغضش تركيد:شد ۷ سال.
مرد بغض فرو داد:تقصير خودته.
فقط يه لحظه نگاه كن.
اون بار ام همه چيز تو يه لحظه اتفاق افتاد.
ولي اين دفعه فرق مي كنه.
خوب تو يه لحظه قراره چي رو ببينم؟
تو نگاه كن.
نه فايده نداره.
خواهش مي كنم.
باشه، ولي فقط يه لحظه.
زن،ايستاد.خودش را مرتب كرد.
مرد سر بالا آورد:تو؟!
زن،اشك از گوشه ي چشمش جاري شد.سر تكان داد:منو بخشيدي؟
مرد سر پايين انداخت.
زن،دست زير چانه ي او گذاشت.آن را بالا آورد:نه.ديگه نه.
مرد مستقیم در چشمان زن نگاه کرد:دیر شده.دیر
زن، سر پایین انداخت.
تو چشماي من چي بود كه تو رو عاشق خودش كرد؟
مرد كمي از قهوه را نوشيد.به برجستگي سينه ي زن نگاه كرد.
و به گردن بند الماسي كه به دور گردنش بود.
پشت به صندلي زد و گفت:عشق.
زن دست او را در دست گرفت:تو يه مرد كاملي.
مرد دست او را بوسيد.آن را به گونه ماليد و در همان حال به زني كه روبرويش اشسته بود،
چشمك زد.!
نويسنده:سهيل ميرزايي

نخواب ای حسرت سفره گل گندم
نباش تو دالونای قصه سردرگم
نخواب رو بالش پرهای پروانه
که فریاد تو رو کم دارن این مردم! *
لالا لالا دیگه بسه گل لاله
بهار سرخ امسال مثل هرساله
هنوزم تیر و ترکش قلبو میشناسه
هنوزم شب زیر سرب و چکمه می ناله
نخواب آروم گل بی خار و بی کینه
نمی بینی نشسته گوله تو سینه ؟
آخه بارون که نیست ... رگبار باروته !
سزای عاشقای " کرد " ما اینه؟
نترس از گوله ی دشمن گل لادن
که " عزالدین " و داره سرزمین من !
اجاق گرم سرمای شب سنگر
دلیل تا سپیده رفتن و رفتن
نخواب آروم گل بادوم ناباور
گل دلنازک خسته، گل پر پر
نگو باد ولایت پر پرت کرده
دلاور قد کشیدن رو بگیر از سر
دوباره قد بکش تا اوج فواره
نگو این ابر بی بارون نمی ذاره
مث " کرد " دلاور نشکن از دشمن
ببین سر می شکنه تا وقتی سر داره
نذاشتن هم صدایی رو بلد باشیم
نذاشتن حتی با همدیگه بد باشیم
کتابای سفیدو دوره می کردیم
که فکر شبکلاهی از نمد باشیم
نگو رفت تا هزار آفتاب هزار مهتاب !
نگو کو تا دوباره بپریم از خواب !
بخون با من نترس از گوله ی دشمن
بیا بیرون بیا بیرون از این مرداب
نگو تقوای ما تسلیم و ایثاره
نگو تقدیر ما صد تا گره داره
به پیغام کلاغای سیاه شک کن
که شب جز تیرگی چیزی نمیاره
نخواب وقتی که هم بغضت به زنجیره
نخواب وقتی که خون از شب سرازیره
بخون وقتی که خوندن معصیت داره
بخون با من بیا تا من نگو دیره !
سکوت شیشه های شب غمی داره
ولی " کرد " تو مشت محکمی داره !!
عزیز جمعه های سرخ آزادی
کلاغ پر بازی با تو عالمی داره ...
![]()
یک روز می دهم به تو این شعر ناب را ................ تعریف می کنم برای تو آن خواب را
خوابی که تا به اوج می رسید می شکست........... تشبیه می کنند به خوابم حباب را
من یک کتاب شعر برای تو گفته ام ...................... تقدیم می کنم به تو روزی کتاب را
شرمنده ام که خیس می شود سطور کتاب ............. بی اختیار دیده روان کرده آب را
آب از سرم گذشت که بی آبرو شدم ................... اما چه خوب شد که زدودم نقاب را
ابراز می کنم به تو من در کمال عقل ......... عشقی که برده همه عقل و حساب را !
من عاشقم ولی به تو شاید نگفته اند .............پرسش نکرده اند ، چه گویی جواب را ؟
شاید نگفته اند و نگفتن گناه بود ................................. بیند گناه کار عذاب عقا ب را
تصمیم تو نبود که عاشق کشی کنی ....................... تحمیل کرده اند به تو انتخاب را
تحمیل کرده اند که از خوب و خو ب تر .......... آن را که عاشق است چشانی عذاب را
بر گردنم دوباره چه تنگ است روزگار .........................پیچیده اند بر گردن مو طناب را
با تو اگر معاشقه با یک غزل کنم .......................... باطل کند معامله ی پر شتاب را
مجنون شوی و لیلی ات آنگاه ذاکر است .......روزی که می دهم به تو این شعر ناب را
ذاکر

با شوق و اشتیاق چکیدی بر گونه های سرخ جوانم
با شعر ناب عشق کشیدی راهی به برکه های نهانم
گفتی که آشنای نسیمی بی گفتگو تر از گل یاســی
بوئیدمت به چشمه ی ادراک دیدم چو آب چشمه روانم
بر خاک جای پای دلت بود دل دل کنان به راه کشید م
جاری شدم به سوی نگاهت تا در حصار جسم نمانـم
پیدا نبود سرخی پرواز زیرا که خانه پر ز قفس بـــــــــود
آواز سرد شانه به سر ها می برد تا کجا کــه ندانــــــم
از اوج چون زلاله چکیدی با دانه های بکــــــــــر نجابت
من با تو با نگاه تو دیدم در اوج قلــــــــــــــه های زمانم
ای عشق بر تمامی جانم جای عبور سرخ تو پیداست
با نکته ای دوباره نمایان خود را که بی تـــــو سر نتوانم

براي تا تو رسيدن، شهاب كم دارم
براي لمس نگاهت، سراب كم دارم
براي از تو گفتن، واژه ها نايابند
صداي حبس شده، شعر ناب كم دارم
تنم سوخته از سوز نگاه مهربانت
براي آه لبت، جواب كم دارم
بيا ساقي و جان تازه ام ده
براي مستي ام جام شراب كم دارم
در اين سرما چه تنها مانده اين تن
هواي داغ پراز آفتاب كم دارم
بمان و حرفي از رفتن نزن با من
ميان ماندن و رفتن انتخاب كم دارم
